• تاریخ انتشار: 17 مرداد 1395 - 01:00
  • سرویس: فرهنگی و هنری - داستان

دوشنبه های داستان؛

امید آخرین چیزیست که در انسان می میرد

عاقبت او چشم بست روی پیامک ها و زنگ هایی که هر از گاهی گوشی مهران را تکان می داد و بوی خیانت همه خانه را برمی داشت.

- ازدواج ما از اول اشتباه بود. حالا مجبوریم به خاطر تصمیم اشتباه خانواده هامون با هم بمونیم. مثل دو تا دوست. دو تا همخونه. بدون بچه. فقط کنار هم روزگارو سر کنیم.

انگار نه انگار زنی در این خانه زندگی می کرد. مدتها پیش به توافق رسیده بودند کنارهم بمانند. آنروزها فریادهای مهران و صدای گریه های خودش، گوش هایش را تا مرز کری می کشاند. عاقبت او چشم بست روی پیامک ها و زنگ هایی که هر از گاهی گوشی مهران را تکان می داد و بوی خیانت همه خانه را برمی داشت.

هفت سال از ازدواجش با مهران می گذشت. در این مدت حرفهای زیادی برای بچه دار نشدن شنیده بود و یکسالی میشد که هر شب کابوس پایان عشقشان را می دید. یک سالی که مهران مثل گذشته از سر کار می آمد. گوشه ای می نشست و روزنامه هایش را جلویش پهن می کرد. گوشی موبایل را هم که اصلا از خودش جدا نمی کرد.

حالا میان بدترین روز زندگی اش دست و پا می زد. خودش را گرفتار بچه ای می دید که بهشت را به عذاب آینده ای نامعلوم برایش به ارمغان آورده بود. جواب آزمایش را همراه نامه ای برای عشقش روی یخچال چسبانده بود:

-من باردارم. بچه ای که همه ی آرزوی منه و همه ناخواسته تو. نمی دونم چی بگم. مسئولیت اشتباهم رو به گردن می گیرم. به احترام عشقی که سالها پیش بین مون بود خودم و این بچه رو از زندگیت محو می کنم! امیدوارم با عشق جدیدت به شادیی که آرزوشو داری برسی.

سوار این تاکسی، احساس حقارت می کرد. خیلی زنها جواب این آزمایش را که می گیرند خوشحالند. اما او می ترسید. از همه بیشتر از نگاه های مهران. از تهدیدهایش که قسم خورده بود اگر باردار بشود ولش می کند. حتی حاضر شده بود سایه زنهای دیگر را کنار او تحمل کند و به روی خودش نیاورد. ولی دنیا را بدون مهران نمی خواست. برایش دنیای بدون مهران معنا نداشت.

صدای راننده او را به خودش آورد.

- همشیره گفتی تجریش دیگه؟

بریده بریده گفت:

- بلــه لطفا امامزاده صالح.

برای فرار از ترس رو به یک مکان مذهبی بردن کار همیشه اش بود. در این شرایط می خواست یک جای آرام بنشیند. دست روی شکمش بگذارد. با فرزندش حرف بزند و نوازشش کند. می خواست باور کند همه چیز درست می شود.

به محض پیاده شدن دوباره حالت نفرت انگیزی که دو ماه از مهران پنهان کرده بود به سراغش آمد. دستهایش را محکم روی دهانش گذاشت و با عجله به گوشه خیابان دوید. آنقدر عق زد که دلش می خواست بمیرد و زندگی اش تمام شود. همه قرصها را بالا آورده بود. سرش گیج می رفت.

مادرانه، نوزادی که هنوز در وجودش آرمیده بود را حس کرد. نمی دانست باید چکار کند. گیج و منگ بود. لبخندی زد. خدا را شکر کرد که حالش به هم خورده و اتفاقی برای کودکش نیفتاده است.

با خودش گفت : من ناامید نمیشم. مهران قبول می کنه.  می دونم خدا راهی به من نشون میده!

 

لیلی خوش گفتار

 

اشتراک گذاری
captcha