مشق عشق شاگردان بر مزارِ معلم
تبریز (پانا) - در صبحی آرام از اردیبهشت و در هفتهای که نام «معلم» بر زبانهاست، شاگردان یک معلم شهید، دور مزار او حلقه زدهاند؛ اینجا دیگر تختهای در کار نیست، اما درس هنوز ادامه دارد؛ در سکوت سنگها، در عطر نرگسها و در اشکِ پدری که به عشقِ دختر معلمش میبالد.
در صبحی آرام از اردیبهشت، مردی بر مزار دخترش ایستاده است. نسیمی آرام شاخههای نرگسهای تازه را بر سنگ سرد مزار میلرزاند. چهل روز گذشته است از روزی که آسمان این دخترِ معلم را در آغوش گرفت؛ و چهل روز است که لبخند پدر، در قاب عکس او جا مانده است.
دخترش معلم بود؛ از آنهایی که چشمهایشان شبیه پنجرههای روشن کلاس درس است. عاشق آموختن، و دلسپردهی شاگردانی که برایشان مادری میکرد، پیش از آنکه معلمی باشد. هر صبح با دفتر و خودکاری ساده، اما دلی سرشار از ایمان، به دیدار آینده میرفت.
حالا پدر آمده است تا در چهلمین روز شهادتش، همراه شاگردان او فاتحهای بخواند. چشمانش پر از افتخار است، هرچند دلش در تلاطمی سنگین میسوزد.
میگویند داغ فرزند، بهویژه دختر، برای پدر بسیار سخت است؛ اما در چشمان این مردِ غمدیده چیزی فراتر از گریه موج میزند: افتخار. غروری عجیب که از جنس درد نیست؛ از جنس ایمان است. گویی هر بار که نام او را میشنود ـ «خانم معلم شهیده ندا امینی» ـ قلبش از شکر و شکوه گرم میشود.
در هفتهای که همه از معلمها یاد میکنند، او یاد دختری را گرامی میدارد که در کلاس زندگی، آخرین درسش را با خون نوشت: درس عشق به وطن، درس باور، درس ازخودگذشتگی.
شاگردانش هنوز از او میگویند؛ با صدایی بغضآلود و چشمانی که با عشق معلمشان بیشتر میخوانند، تا خون این شهیده پایمال نشود.
این پدر میداند دخترش رفت تا حقیقت بماند؛ رفت تا زمین هنوز بوی انسانیت بدهد.
و امروز، در چهلمین روز پروازش، در هفتهای که نام «معلم» بر زبانها جاری است، باد آرامی از میان نرگسها میگذرد و سنگ مزار را نوازش میکند؛ گویی خودِ اوست که از پس دنیایی دیگر میگوید: «بابا... هنوز معلمم، فقط تختهام حالا آسمان است و شاگردانم، بچههای میناب.»
ارسال دیدگاه